خدايا آدم تنبلي مثل من كه چند وقته فقط عكس تازه اونم از فليكر توي وبلاگش ميذاره بايد شبي كه از سروصداي هيجان ورم كرده مردم كه توي ميدون نزديك خونه جمع شدن و دارن خيمه شب بازي دموكراسي رو اجرا مي كنن 0 اونم به طرز خنده داري ناخوشايند و بزك شده) بايد بياد كامپيوترو روشن كنه تا ادم توي فيس بوكو ببينه و بره بخوابه و همين جور كه داره به اينترنت ماقبل تاريخي با صبوري زل مي زنه بشينه مقدمه كتاب اخر براتيگانو بخونه كه اسم دلچسبي نداره –( يعني چي كه اسم كتاب شده " زن بدبخت" بعد تازه اقاي نوش اذر كه مترجمه ميگه خودنگاري نويسنده ست!)
خب مقدم كه كاملن براتيگاني بود كه به دوست سي و هشت ساله و درگذشته براتيگان به اسم نون نوشته شده اينو خوندم و به صداي هياهو و بوق ماشينا و داد و هوار ادما كه همراه هواي خنك مي خزيد توي اتاق گوش دادم و كتابو ورق زدم به شكلي كه طعم شكلات بادوم زميني كلمه ها زود تموم نشه.. خونسردانه و كشدار
و صفحه اول كتاب شروع شد
آدم بايد خيلي خر باشه كه چند خط زير رو كه مي نويسم بخونه و عاشق نويسندگي نشه و عاشق ادم شلخته بي ريختي كه نويسنده اين كلمات بوده:
ديدم يه كفش كاملا نو زنانه وسط چهار راهي در هنولولو افتاده است كفش قهوه اي رنگ بود و مثل جواهري از جنس چرم برق مي زد . .... گفته بودم؟ نه معلوم است كه هنوز نگفته ام كه كفش جفت نداشت و ان قدر تنها بود كه ادم وقتي مي ديدش ديگر هرگز نمي توانست فراموشش كند.راستي چه اتفاقي مي افتد كه آدم وقتي يك لنگه كفش را مي بيند احساس خفگي بهش دست مي دهد؟ جفت اين كفش مي بايست اين اطراف باشد.
خب بديهيه كه نمي تونم همه كتابو تايپ كنم و از اون گذشته ادم خسيسي شدم كه دلم نمي خواد لذتهامو با كسي شير كنم..
فردا پنجشنبه عزيز منه كه هميشه عاشق پرده هاي كشيده شده اتاق و صداي خفيف كولر و ورقهاي كتاب و سورچراني خودم بين يخچال و جعبه شكلات تلخ هاي مامانم
22-3-88- چهارشنبه ايي نزديك باد خنك آخراي بهار و سبزي پررنگ برگاي چنار