<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener("load", function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <iframe src="http://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID=3335563&amp;blogName=%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%81%D9%87&amp;publishMode=PUBLISH_MODE_BLOGSPOT&amp;navbarType=TAN&amp;layoutType=CLASSIC&amp;searchRoot=http%3A%2F%2Fmokashefeh.blogspot.com%2Fsearch&amp;blogLocale=fa&amp;homepageUrl=http%3A%2F%2Fmokashefeh.blogspot.com%2F" marginwidth="0" marginheight="0" scrolling="no" frameborder="0" height="30px" width="100%" id="navbar-iframe" allowtransparency="true" title="Blogger Navigation and Search"></iframe> <div></div>

سه‌شنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۲

كوه و بيابانم آرزوست

یکشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۲

روزگارم تو تنهايي مي گذشت بي انكه راستي راستي يكيو داشته باشم كه باهاش دو كلمه حرف بزنم..
..
نه اين جمله از من نيست ..اول شازده كوچولو .. خلبانه با خودش واگويه مي كنه.. چقدر آشناست ..انگار خود آدم اينو گفته ..مث شعراي فروغ..تولدي ديگر.. ساعت اداري تموم شده بود با اعظم نشستيم بيسكويت خورديم و هر چي به ذهنمون رسيد خونديم ..از شازده كوچولو و فروغ..يه نيم ساعت زندگي كرديم..

..آخي! چه نازن!... خدا قسمت كنه مادر!

نه ! از رو نمی رم این سومین باری هست که دارم تایب می کنم و باک میشه!! از رو نمی رم..همه ش که قرار نیست آدم بیاد از دلتنگیاش بنویسه یه مدل دیگه ای هم هست گرچه قرنی یه بار اتفاق می افته!!
امروز خونه که برگشتم ..دیدم مامان بزرگوار تمام سالن رو تصرف کرده ملافه های تمیز و سفید کف سالن بهن شده بود .. همه جا بوی تمیزی می داد.. itn داشت یکی از اون شاهکارهای موسیقی ایرانی رو بخش می کرد ( یکی از اون دامبولی دیمبول های خفن!) خوب همراهی با اون شعر عمیق!! کم کم آدم رو تحت تاثیر قرار میده حتی اگه آدم دمبایی بوشیده باشه یا زیب گرمکنشو تا بالا کشیده باشه.. دو تایی - من و داداشی _ وسط سالن روی ملافه های تمیز مامان.. قردادن و خندیدن ..
هیچ کس اندازه داداش من متخصص تقلید رقص آدمای دور و بر نیست .. یه بار بسر عموی خیلی مودب ما همراه جماعت چیزی خورده بود ..بعدش هم به تبع استعدادش شکوفا شده بود.. اون رقص 7...8 سال بیش توی یه مهمونی خونوادگی ..آنچنان به یادش مونده بود که حتی مامان هم نمی تونست خودشو کنترل کنه .. ضیافتی بود هر کانال که می زدیم ..از این استعدادها ریخته بود مخصوصا کانل های وطنی که معجزه بود.. حتی به فکرم نرسید سراغ برنامه های نیمه کاره م برم .. (یاد گرفتم وقتی حالم خوبه با چیزای الکی خرابش نکنم .. گفتم که... قرنی یه بار بیش میاد !!.. دامبولی دیمبول به آدم بچسبه .. !! یه جور دلخوشی و بی غمی خاص داره..
باز حرفای اونجوری زدم.. !!
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم؟؟؟؟؟؟!!
آدم چه موجود خوش خیال و منعطفی هست...
امروز خوب بود..
خدایا روزایی مث امروز رو زیاد کن.. نه واسه مراسم برهره ای امشب!!! بیشترش به خاطر آرامش .. اطمینان قلب و سبکی که امروز وجود داشت..
خداجون.. خیلی وقته اینجوری باهات حرف نزدم همش خواستم جوری حرف بزنم که در شان خدایی تو و بندگی من باشه.. امروز می خوام ساده حرف بزنم ..آسون..
میشه دل ما رو هم آروم کنی .. میشه یه بارم که شده یه چیزی به ما بدی که واسش جون نکنده باشیم .. دوست دارم .. یه بار دستم بیاد بالا و وقتی بر می گرده بایین بر باشه.. فقط رحمت تو باشه.. نه اون چیزی که من واسش بوست انداختم..
میشه یه بار هم که شده من بگم خداجون.. تو هم بگی ..بگو ! من صداتو می شنوم ..
دلم تنگ شده واسه روزایی که سایه ت روی همه زندگیم بود ..روی قلبم ..ساعت هام .. دلتنگی هام و شادی هام ..
چقدر بده تمرین انسان شدن .. رنج های راه رو به دوش کشیدن ..
اینای حرفای سخته.. کاش امشب به این دعای دل آمین بگی ..
میشه ..همه گناهامو ببخشی .. بهم بگی ..بیا تو.. همه چی تموم شد.. کابوس تموم شد.. بگی لاتخف! تو در وادی ایمن هستی..
دلم تنگه واسه روزای نزدیکی .. اون روزا که مواخذه هاتو می دیدم ....
نه! .چیزی نمی نویسم..
چی شد یه باره دلم اونجاها بر کشید ..دلم می خواد امشب تا صبح کنار این بنجره وایسم ..یا از همین جا یه تیکه از آسونو ببینم .. به هیچی فکر نکنم ..نه آدمایی که اومدند و رفتند ..نه به چیزایی که که دلم مونده و جدا نمی شه .. از همین دور آسمونو نیگاه کنم .. یه چیزایی رو که فراموش کردم به یاد بیارم .. اون شب میلاد ..توی صحن امام رضا وسط اونهمه چراغ .. ابهت اون لحظه ها.. اشتیاق و باور.. آرزوهای واقعی.. نه! به این فکر نمی کنم که اون همه اشتیاق و باور کجا رفت ..یا اینکه اونهمه آرزو.. (این روزها هیچ آرزویی ندارم..هیچ طمعی.. ) یه چیز خوب دیگه یادم اومد..نه ! اینو نمی گم..
چه خوبه امشب ..انگار صدتا مسکنو باهم خورده باشم.. یه جوری.. !..
دلم می خواد یه آهنگ خوب الان دم دستم باشه.. نه کلاسیک ..نه جدید.. یه چیزی مث بیداد شجریان.. آره الان دوست دارم شجریان گوش کنم.. از اون قدیمیها که بابا توی ماشین داشت.. از اونا که وقتی می شنوم ..آفتاب واقعی و داغ اون روزا یادم بیاد..بوهای واقعی طعم های واقعی..

شنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۲

چه لينك جالبي...
اين منم.!!!

جمعه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۲

باز از روی تقویم نیگاه کردم 6 دی 81
امروز از اون روزا بود...یه گوشه یه سالن نشسته باشی..و آدمایی که می شناسی و باهاشون زندگی کردی جلوت رزه برن..باز مکاشفه مه شده بود..ابر شده بود..کمرنگ ..محو... آدما اومدن و رفتن..از تنهایی داشتم می لرزیدم.. بیرون.. بالای اون خیابون..ساختمون آشنای انرزی اتمی.. اولین بار بی واهمه به دیوار تکيه دادم.. سیگارمو روشن کردم.. خونه که رسیدم انگار یه سال نوری گذشته بود..
صد تا cd دور و برم ریخته.. کدوم آواز تنهایی این لحظه ست؟؟؟امشب هزار تا ابر توی چشامه.. اصلا بی دلیل.. به این تقویمه نگاه می کنم ..میگم..شاید باز همون اشک و دلتنگی های هر ماهه هست..بی دلیل.. ..نه.. !..
یکی دو سال ÷یش این دلتنگی ها و غصه های بی دلیل رو با ابهام و تردید می گذروندم.. مستاصل.. و کنجکاو.. الان ولی کلافه میشم.. لجم می گیره... از این آدمی که زندگی کردن بلد نیست.. از این سایه کمرنگ..
..

چهارشنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۲

4 دي 81
خوب..يه ذره كار كردم وجدانم راحت شد..!! حالا ميشه وبلاگ نوشت.. ديشب مث اسب!! وبلاگ خوندم !!(به صورت موازي مي تونستم ده تا كار مفيد ديگه انجام بدم..ولي يه باره توي سيال اين وبلاگ خو ندن رها شده بودم.. اين همه آدم ..تنها مي شينن پشت كامپيوتراشون.. هي چيز مي نويسن.. تيك تيك كيبرد.. (گاهي مثل من چيبس مي خورن.. تمام كيبورد و ميزشون ميشه چيبس.. يا ميزشون ميشه يه كار گرافيكي توووپ ! حاصل جاي ليوان چايي و جاي قهوه..و خلاصه اين چيزا.. اين آهنگ وبلاگ گوليه با وبلاگ آيدا و فرهاد قاتي شده بود چيبس و قهوه.. خلاصه همين جور الكي تا ساعت 2..3 بيدار بودم بعد چراغو كه خاموش كردم ..تازه ترس نصفه شب تنها توي اتاق موندن شروع شد .. فقط من و مامان بوديم.. باز همه اون چشايي كه بچگي هامون از پشت ميز و كمد نگامون مي كردند... برگشتند.. تاريكي چسبناك شده بود.. گفتم اگه برم پيش مادرم خيلي زشت ميشه .. صبح كه بيدار شدم.. ديدم مامان كنارم خوابيده.. گفت اينقدر داد و بيداد كردي ..گفتم بيام پيشت.. كلي خجالت و اين چيزا..
امروز بايد كارهامو تحويل بدم .. (به قول بچه ها پروژه) برم يه كم كار كنم..
يا حق

سه‌شنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۲

..به نام خدا..
چقدر خوب ..باز اومدم اينجا... امروز چقدر دويدم.. دلم مي خواد خيلي بنويسم ولي خسته م..اين وبلاگ هم شده آبجي بزرگه ما..هر وقت مي خوايم يه كم دلمون باز شه ميايم اينجا.. ساعت 4 و 10 دقيقه ست ..سه شنبه 3 دي 81..(اه يك هفته تا آخر 2002 مونده...آدم دلش مي خواد يه جورايي توي اين بازي كريسمس و كادمو و كارت..و درخت شركت كنه..!!..تو رو خدا!! منم بازي ي ي !!) بالاخره كارهاي امروز تموم شد.. الان خسته م.. دلم نمي خواد برم خوونه يه آهنگ خوب دانلوود كردم n بار گوش كردم .. مامان ديشب از مسافرت برگشت.. اولين بار بود وقتي بوسيدمش ..طعم شو احساس كردم .. قدش از من كوتاه تر بود..لپاش برق مي زد و مي خنديد..من خسته بودم.. حس كردم دلش برام سوخت.. يه جوري مثل قديما نازم كرد..دست كشيد روي موهام.. زير دستاش كوچيك شدم.. حس كردم چقدر اين نوازش واقعي ه بي هيچ تقاضايي .. از سر شفقت.. مادرانه!..
(اه!! چرا اين وبلاگ اشكي شد؟؟؟!!باز اين بچه اشكش در اومد.. بابا!! بزرگ شدي..اينم 2003 ...شد 60 سالت... )..اين بچه 60 سالش بشه همين جوري مي مونه...
اي بابا! باز داري غر مي زني مادر! برو آهنگنو گوش كن.. كد بنويس.. يه ذره هم وقت كردي اين اسمونو ببين!..ميگن قشنگه..
چرا الكي اشكم تندتند ميريزه؟؟؟..بابا !!من كه چيزي نگفتم..!! خب ! آسمون قشنگه ديگه...
باز اين بچه خل شد..

دوشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۲

شنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۲

اینم آخرین روز پاييز
(خرامان بر اسب یال افشان زردش می چمد پادشاه فصل ها..پاییز!..اینو اخوان میگه!..زمشتون که شروع میشه..خاطره برگای رنگی..بارونای نم نم.. بادهای ناگهان... زیر سرمای برف و بخار پشت شیشه ها محو میشه..)
از صبح به خودم میگم.. این تاریخ دیگه تکرار نمیشه..30 آذر81.به خودم میگم.. خیلی از اون زمانی که می خواستی لحظه هاتو آفتابی کنی گذشته..(نه! این شکل نوشته های کتابا شد.. به خودم اینجوری میگم.. تنبل خانم!..منظری توی 60 سالگیت آدم شی.. باز که داری چپ و راست می ری.. )..
برگ تقویمو ورق زدم(خیلی اینکارو دوست دارم.. مثل یه حرکت آیینی.. )خدایا چه شعر معرکه ایی از ناظم حکمت.. (از این شاعر ترک هیچ خوشم نمیاد... فقط واسه اینکه 4 تا زن داشته!! دیوونه!..)

به تو فکر کردن زیباست
و امید آفرین
شنیدن ترانه ای زیبا
از زیباترین
صدای
جهان..
..(از این شعر معرکه تر نقاشی اردشیر رستمی هست که کنار شعر هست..یه بانو..(چه کلمه زیبایی برای خانم... )یه بانو چتر احساسشو بالای یه رد پا نگه داشته.. (می دونم چه حسی داره.. گاهی دلش می خواد چترو ببنده و همه رد پاهای اون دشت رو پاک کنه... دلش می خواد ÷یرهن گلدارشو از تن درآرهوو شکل بی رنگی سایه ها بشه.. سایه بشه..!..خستگیا و تنهایاشو می شناسم.. خشتگی و تنهایی این بانو.. بانویی که در تنهایی هاش از رد ÷اهای مونده ..روی این خاک.. محافظت می کنه..
اه!!..تو که به نشونه ها ایمان داری ..این نشونه چیست؟..
این نقاشی ..واسه من ..که توی گرگ و میش صبحگاهی.. اینجا نشستم.. و هراس شروع روزای جدید ..فصلای نو رو دارم.. واسه من.. که تموم شدن روزها و گم شدن آدما.. هراس بزرگمه... چه معنی میده.. ؟
این بانو هم گاهی دلش می خواد شکل بی رنگی سایه ها بشه..
بانو!..بذار گاهی من.. چتر دلتنگی هاتو بالای اون رد پا نگه دارم.. می دونم.. می ترسی..اشکات .. اون رد پا رو کمرنک کنه.. بذار یه چیزی بهت یاد بدم.. گریه کردن .. بی آنکه قطره ای اشک .. گونه ها تو خیس کنه.. میگن درختی در سرزمین اندوه هاست که فقط به این آب زنده ست..
..

پنجشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۲

به نام خدا..
28 شهریور ساعت 3 و نیم
(این آهنگه منو یاد تو میندازه.. beyond the invisible .. ..نه با اینجاش موافق نیستم .. everything is possible ..)..
بیرون هنوز برف می باره..

نه آدمم
نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار که می افتم
دو تکه می شوم
نيمی را باد می برد
نيمی را مردی که نمی شناسم..
..

امروز بالاخره یه کم خوونه رو مرتب کردم.. این شعر روی یه ورقه از تقویم رومیزی ام نوشته شده بود..
..28 آذر هم شروع شدبنج شنبه..بیرون برف در حال باریدنه.. هر وقت یاد آدمایی می افتم که خوونه گرم و جای مناسبی ندارن برف زیبا ..لطفشو از دست میده..
..تمام امروز خوونه موندم ..به هوای اینکه یه کم استراحت کنم تا شاید این سرماخوردگی یه کم خوب شه.. ولی باز اونقدر کار کردم ..که الان از فرط خستگی خواب از چشام پریده!!!..دارم سیمین غانم گوش میدم.. همه خونه تمیز و جمع و جوره.. کتابامو مرتب کردم..یه چند تا رو که نصفه نیمه خونده بودم گذاشتم سر دست تا تموم کنم..یکیش اخلاق خدایان دکتر سروشه.. اون یکی هم یه رمان که از بس توی کیفم مونده ..شیرازه ش از هم باز شده..(کج کلاه و کولی..از ابراهیم یونسی..از اون رمان ها که وقتی آدم می خونه..کتابو می بنده و ساعتها ..مزمزه ش می کنه.. حال و هوای روستایی ..بکر..و عاشقونه..(اول نوشتم رومانتیک..ولی دیدم ..سنخیت نداره!!..))..یه قران دارم که سالهاست می خونم ..مث کتاب درسی ..مثل ..متن های هر روزه و آشنا...گوشه هاشو نوشتم.. و بالای هر صفحه اش صد تا جمله نوشته شده..اونو از لابلای کتابا سوا کردم.. می خوام..دوباره بخونمش..مث قبل..
یه چند تا cd هم معدوم کردم (..این اصطلاحو اولین بار از حراست اداره مون شنیدم.. یه بار یه cd انیگما توی کیفم بود..بعد وقتی از حراست اداره بیرون می اومدم.. اون دستگاهه چیه..همون که واسه وارسی کیف و ساک و اینجور چیزاست.. خلاصه اونجا cdرو گرفتن بعد هم به قول خودشون..معدوم شد!!)این cd های معدوم شده..اونایی بودن که حسابی این روزا چسبیده بودند به سلولای مغزم...
..خوابم نمیاد..یاد اون شبای مهتابی ..اردی بهشت افتادم.. با آهنگ های کریس دی برگ.. انیگما.. بهار.. روح.. ماه .. من..
امشب یه کار احمقانه کردم.. داشتم موهامو شونه می کردم..گفتم یه کم مرتبشون کنم.. اینقدر از چب و راست کوتاه کردم ..که هیچی ازش نموند.. تازه فردا باید برم ..آرایشگاه.. احمقانه ست.. برم بگم همه رو از ته بزن.. (احتمالا مامانم یه هفته بهم آب و غذا نمیده..تا بميرم ..!!)
..برم یه کم کتاب بخونم..همش اینجا نشستم.. اینم شد زندگی!!!
..

سه‌شنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۲

يه ساعته دارم به اين برف نيگاه مي كنم.. فايده نداره..بهتره برم بيرون.. دارم ميرم دانشگاه بهشتي.. (اونجا به آسمون و برف و كوه نزديكتره..)جالبه..دانشكده ادبيات .. بخش زبان چيني.. همه چي خوبه..فقط ماشين ندارم ..اون سربالايي رو چه جوري برم..؟!!..صبح گفتم به كلاغا حسوديم ميشه.. يه چيزي مي دونم ديگه.. ..
بريم دير شد.
(خونه كه رسيدم اين وبلاگو درس مي كنم.. به قول خاله بزرگه.. من درستت مي كنم.. !!)

برف..برف...برف...
توي اين برف چي مچسبه؟... بچه مثبتا ميگن..چايي داغ..يا لبو... ولي من ميگم.. يه چيز ديگه...!!(باز فكراي بد كردين..نه منظورم همون لبو بود...!)

هو العزیز
امروز 26 آذر 81.سه شنبه.
ساعت 6 صبحه ..باز با همون سردرد از خواب بیدار شدم .. یک هفته ..شاید هم بیشتر .. هست که نماز نمی خونم .. همین جور الکی روز تموم میشه..امروز صبح ..بی اینکه خودمو نصیحت کنم.. سجاده ÷هن شد.. در تمام مدت نماز.. داشتم به خواب دیشب فکر می کردم .. یه کوه بلند..یه غار مثل غار حرا..روبروش یه ..(نمی دونم بهش چی میگن..برکه؟..رودخونه؟..نه..یه جا که آب جمع شده و ساکن و براقه ..مثل سبلان .. اون بالا یه جایی بود درست مثل همون که دیشب خوابشو دیدم.. حتی نماز که تموم شد و داشتم به طور اتوماتیک توی آش÷زخونه واسه خودم چایی میذاشتم..هنوز اون کوه..غار ..رودخونه.. ابرا ..بوی دشت..ادامه داشت ...(بدبختی اینجوریه..گاهی خواب و بيداریم مرزش از بین میره..
هوا هنوز روشن نشده.. رفتم توی حیاط یه سری وسیله که مادرم از خونه قبلی فرستاده جمع و جور کنم.. اولش که فقط سرما بود ..ولی توی هوای سرد اول صبح ..چشمم به یه میز چوبی کوتاه افتاد.. چوبش کمرنگ بود ومی تونستم جای خودکارها و خط کش ها رو روش ببینم.. قالیچه های کوچیک لوله شده.. میز تلفن و چیزایی که انگار مال صد سال ÷یش بود.. خاطره اون روزها.. سالهای رفته.. شبای امتحان.. شبای مشق و تکلیف نوشتن.. به اون قالیچه که نیگاه می کردم یاد روزایی می افتادم که هر روز صبح ..یا لیوان شیر داغ یا چایی تلخ از دستم رها میشد.. (اون قالچه میدونه چند بار از ترس شیر داغ خوردن ..لیوانو رها می کردم .. همیشه ..مادرم یه لیوان دیگه داشت .. (چقدر سعی کردند ..شکل آدم بزرگ شیم.. ..حالا که به خودم نیگاه می کنم.. به این نتیجه میرسم که من از اون قماش آدما هستم که تربیت نا÷ذیرند.. فکر کنم اگه توی کوه هم دنیا می اومدم همین آدمی می شدم ..که الان هستم ..)توی کشوی اون میزه اینا رو ÷یدا کردم.. گیره کش مو.. سنجاق سر.. مدادهای کوتاه..(3 تا) یه مداد صلایی که اصلا نوکش تراشده نشده بود.. سه تا لاک ..(یکیش صورتیه.. منو همه اش یاد روزای اول راهنمایی می ندازه.. من و فرزانه و لیلا صالحی.. و خانم نورمندی که ناظممون بود..)چند تا چوب بستنی و کاغذ شکلات ..یه گردوی کوچولو..یه تراش فلزی.. (یادمه اینقدر خوب بود که هیچ وقت ازش استفاده نمی کردم!!) از همه بهتر یه ÷اکن عطری که شکل ÷ا هست!!..به اضافه کلی چیز دیگه..کشوی ÷ایی ÷ر کاغذ بود.. دفترچه هایی که توش ÷ر نوشته و یادگاری بود.. (فکر کنم این چیزا توی مدرسه های دخترونه معمول بود..آخراای سال بازار این دفترا ÷ر رونق میشد.. همه واسه هم یه صفحه می نوشتند.. اغلب شعرای عاشونه بی ربط..و نقاشی..اسما رو که می خوندم..قیافه ها یادم می اومد..چند تایی رو که بعد از دبیرستان دیده بودم..همه عروسی کرده بودن .. به جز اون دفترها اون کشو ÷ر نامه هایی بود که همه ش چند تا اسم رو تکرار می کرد.. از همه بهتر نامه های داداشم بود که توی سه ماه اول سربازیش نوشته بود.. روزایی که من کنکور داشتم..و اون کنکور رو خراب کرده بود.. نامه هایی بچه هایی که با هم واسه کنکور درس خوونده بودم.. ( خنده داره ..ولی سال اول همه قبول شدن جز من!!! بعد همه احساس گناه می کردن .. یادمه اون سالی که واسه کنکور درس خووندم و تنها بودم ..(عجب روزای گندی!) هیچکس بهم سر نمی زد.. مث سامورایی ها!! زندگی می کردم.. (مسخره بود !)اون نامه ها هم خیلی جالبه ..نامه های.ز پینوس خاله ..سارا و فطمه .. توی حیاط نشسته بودم .. هوا هنوز روشن نشده بود.. نمی دونم سردی هوا بود..یا سردی روزهایی که بی فایده و بی هدف تموم شد..
نمی دونم .. کوچیک که بودم .. همه فکر می کردند.. من حتما به یه جایی می رسم ( ناکجا آباد لابد؟؟!!) شاید همین تاثیر ذهنی بود که من هیچ وقت از خودم راضی نبودم .. همیشه فکر می کردم .. میشد بهتر از این عمل کرد.. (جالبه ..جدیدا دیگه اصلا فکر نمی کنم.. همه چیز انگار وجود داشته فقط نور این چراغ کم بوده ..تا اونها رو نشون بده.. )..
..فکر کنم ..ساعت نزدیک 7 باشه.. اون بیرون زندگی شروع شده .. (باز بچه ها لیوان شیر داغ از دستشون رها میشه.. باز توی کیف های بزرگشون.. مداد و تراش و ÷اکن های معطر میذارن..دفترای مشق..کتابای جلدشده (واسه هر زنگ یه کتاب..یه دفتر ..یه مداد..!)باز ته کیفشون یه چیزی دارن که فقط خودشون میدونن ..یه تیله که خیلی کوچیکه و توش فقط یه رنگ آبی چرخیده.. یا یه گردوی کوچیک.. یه سنگ صاف و سفید.. باز مادرایی که فکر می کنند ..یه روز دختر کوچولوشون .. بزرگ میشه و هر چی که از اون دریغ شده ..به دست میاره.. دختر کوچولوهه کارتای آفرینشو جمع می کنه .. یه دسته که شد میده به مامانش ..که بذاره توی کشوی اول..همون جا که حلقه عروسیشو میذاره..
..
اون بیرون زندگی شروع شده.. یه عده هستند که به شوق اتفاقات جدید ..لباس می ÷وشن..جلوی آینه ..یه خط نازک مشکی بالای چشمشون.. توی آینه همه چیز رو با دقت ..نگاه می کنن.. ..
خوب.. دیر شد.. صدای کلاغ سمجی که هر روز بهم سر میزنه بی اختیار منو به سمت بنجره میکشونه.. سلام آقا کلاغه!.. آره می بینم ..صبح شده .. باشه..مواظب خودم هستم.. نه!..سرماخوردگیم خوب نشده.. چرا می لرزم؟..خوب معلومه ..چون لباس زیادی تنم نیست ..اگه ÷ر و بال قشنگی مثل تو داشتم .. (کلاغه می خنده.. میدونه ..واقعا از ÷ر و بالش تعریف می کنم.. ولی همیشه بهم میگه ..بد سلیقه!!)..اگه ÷ر و بال تو رو داشتم ..که غصه ای نداشتم .. هر روز بالای هزار تا درخت ÷رواز می کردم .. اصلا روی این زمین لعنتی هم نمی اومدم..
..برم..دیر شد..اون بیرون زندگی شروع شده..
یا حق

دوشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۲

اين عكس فوق العاده زيباست.. البته فكر كنم اجازه استفاده از اين عكسو دارم..(گرچه منتظر جواب نامه نشدم..عكس از آقاي فرهاد منش)


پنجشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۲

به نام خدا..
من بنده ان دمم که ساقی گوید.
.یه جام دگر بگیر و من نتوانم

چهارشنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۲

هو العزيز..
به خودم ميگم.. باشه ..همه اين چيزايي كه ميگي قبول دارم.. تو مقصر نيستي.. مثل هميشه.. به خودم ميگم.. باشه ..مي دونم.. تو داري حداكثر تلاشتو ميكني.. به خودم ميگم.. ..خوب چاره اي نيست.. با بعضي چيزها بايد ساخت.. به خودم ميگم.. همه اينها درست.. ولي اسمونو ببين..
يه نگاه مي كنم.. به كوه هاي سفيد.. آسمون كه مه اونو پوشونده..به خاكستري دلنشين..امن...ساكت.. چيزي مثل يه جريان آروم و بي صدا از چشام به همه سلولام منتقل ميشه.. آره!..خيلي قشنگه.. خيلي.. !
..
زيبايي آسمون باز فريبم ميده.. تسكينم ميده..
نه اينكه ندونم چه رنجايي چه زخمايي دارم.. مي دونم.. ولي.. هوا كه اينجوريه.. من ميشم.. بچه ساكت و آرومي..كه نه گرسنه ميشه نه تشنه.. هيچ عشقي ..دردي ..رنجي.. نمي مونه.. برگا..آسمون...مه... بوي برگاي سوخته.. خيابوني كه انتهاش پيدا نيست.. كلاغ ها كه روي لختي و غمگيني درختا نشستن.. زمين خيس.. غنچه هاي يخزده.. آدماي لال و ساكت.. ..همه..همه اينها.. اين بچه ديونه رو آروم ميكنه..

دوشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۲

.به نام خدا..

..همين اول بگم..من اومدم خيلي حرف بزنم..احتمالا اولش مثل آدمايي كه يه خواب عجيب ديدن ..خيلي حرفام درهم ميشه..ولي به معجزه كلمات ايمان دارم.. به اين شيوه نوشتن..
ديشب تنها بودم ..گفتم واسه اينكه وقت بگذره به كم اين وبلاگو درست كنم ..نشستم به خووندن چيزايي كه نوشته بودم...اون كسي كه به اسم من پايين همه پست ها نوشته مكاشفه.. خيلي با من فرق داره.. يه آدم آروم و ساكت..و خيلي ..قاعده مند.. (حالا ..خيلي اغراق آميزه.. ولي ...اون ميدونه چطور حرفاشو قايم كنه..بلده وقتي حالش بده نياد ..پيش همه دادو قال كردن..اشك ريختن..ميره يه مدت ناپديد ميشه..بعد وقتي برميگرده همه چي..درست و منطقي شده ..اين آدم ..به من شبيه هست ..ولي من نيست..
ديشب ..من ..با اون من واقعيم تنها بودم .. مث يه حيوون وحشي.. نه ..وحشي.. منظورم بدوي هست..ابتدايي ..يكي كه هنوز با طرح هاي غار مجذوب ميشه .. يكي ..كه مي دونه ..چيزي با خودش داره ..كه اونو از بقيه مي رونه.. نه اصلا حس خوبي نيست.. نه اينكه يه چيز متفاوت..براق..درخشان.. نه! ..يه چيز..كهنه ..قديمي...فراموش شده..
...اون يكي آدم ادم مي خواد صد خط بنويسه و توضيح بده كه خيلي آدم متواضعي هست و اصلا فكر نمي كنه يه آدم متفاوته..و اصولا چندان با ادماي متفاوت حال نمي كنه مي خواد بگه .. مي دونه خيلي معموليه.. ولي من ..دلم نمي خواد توضيح بدهم ..من واقعي اصلا براش مهم نيست بقيه چه نظري در موردش دارن.. خوب ..به خاطر اينكه همه جزيره اش به اون تعلق داره بي كم و كاست..خودش صاحب سياره اش هست.. اصلا دلم مي خواد همه ش بائو باب باشه.. اصلا مي خوام همه آتشفشانام خاموش بشه....

..چقدر بد مي نويسم.. چقدر گنگ مي نويسم ..
توي اين هوا..با اينهمه برگ و بارون..مه و سكوت..فقط بايد راه رفت..
كاش يه شانه بود.. به موازات شانه ام..(خوب ..اون آدم وبلاگي ميگه..اينو اينجا ننويس.. مكاشفه .. سعي مي كنه راه هاي آسمونو پيدا كنه.. سعي مي كنه..از خاك و گل زمين جدا شه.. نه اينكه ؛ من اينو نخوام ..واقعا مي خوام . هيچ چيز به اندازه چشمه هاي آسمون آدمو سيراب نمي كنه.. ولي ..اون من وحشي بدوي.. يه نيمه داره.. هوا كه ابري ميشه.. مي بينه يجاي يه شانه ..به موازات شانه اش خالي ست..

یکشنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۲

..يه پست خيلي قشنگ...6 دسامبر

عكساي 16 آذر 81
باز..
..
.

شنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۲

هو العزيز..
امروز 16 آذر 81.

خوب بالاخره بعد از يه قرن !! مي خوايم يه چيزايي بنويسيم ..(خدا بيامرزه مادربزرگمو هميشه وقتي اينجوري حرف مي زدم ناراحت ميشد .. مي گفت دختر مگه تو چند نفري؟ بعدشم مي گفت تو اخر با يه لات چاقو كش عروسي ميكني ..!!!)
از هفته پيش كه شهرداري زده همه تلفنا رو قطع كرده ..ما هم بي اينترنت شديم .خوب يا بدشو نمي دونم ..ولي خوب بهانه ايي شد كه تمام كارهاي عقب مونده رو تموم كنم ..
سه چهار روزه كه پدر و مادر گرامي تشريف بردن مسافرت !!! (اونم از نوع خواستگاري .. براي داداش بزرگه !!فكر كنم الان به طور بالفعل !! خواهرشوهر شدم !! ..)ديشب اومدم كوه ظرف نشسته اين چند روز رو بشورم كه به طرز مسخره اي چند ساعت گرفتار شدم.. فكر كنم چيزي توي مسير لوله ظرف شويي گير كرده بود .. خلاصه جعبه ابزار و آچار و چند كيسه از اين لوله باز كنها خرج باز كردن گرفتگي لوله شد!!! (عجب روزگاري شده ..!! جدي اشكم در اومده بود ..فكر كنم اينقدر جون عمه شو قسم دادم درست شد!!!)بعدش مجبور شدم تمام ظرفاي اون كابينت رو بشورم ..آخر اين عمليات ديدني بود .. يه كوه ديگ و قابلمه كه شسته بودم .. شيلنگ و جعبه ابزار و هزار چيز ديگه كه كف آشپزخونه ولو شده بود.. !!خلاصه تموم كه شد برادر بزگوار تشريف آوردن ..بعد تازه به اين نتيجه رسيدن ..من اگه دنبال كار آزاد مي رفتم موفق تر بودم!! بعد از اون به اين نتيجه رسيد .. اگه پسر بودم حتما اينجور جاها حسابي گل مي كردم!!(عين عبارت ايشون!!)
خلاصه ديروز اينجوري گذشت .. (به كار يدي!!)
امروز دوباره همه چي مثل يه ماه قبل شده ..چايي ساعت 10 . نهار و اين چيزا .. ولي يه جوراي هنوز حس روزه مونده ..گرچه من اصلا اونجور كه مي خواستم نشد .. اينقدر تند و سريع گذشت كه باورم نمي شه تموم شد ..همش دارم دنبال يه تاريخ مي گردم ..يه روز كه به خودم مي گم از امروز ..از اين لحظه .. شروع مي كنم .. ولي هنوز ..
..
نمي تونم راحت بنويسم .. وبلاگ نويسي كار من نيست ..شايد ازم بر نمياد .. اون روز اول كه شروع كردم به نوشتن .. مي خواستم خودم ..-بي پيرايه- بي سانسور .. و بي هيچ رنگ و لعابي به ياد خودم بيارم .الان ولي تكلف دارم لزومي به داد زدن نيست .. ولي آخه چرا اينجوريه .. واقعا اينجا چه چيزي كمه.. ؟چند وقته باز مي رم حرفامو توي اون دفترچه سيميه مي نويسم ..
همين جوري بازش كردم ..اينجا اينو نوشته
××××
27 آبان 81
..بله خيلي وقت صرف كردم تا به اين حقيقت واقف شدم .. كه بازي ديگر بس است ............(..گرگ بيابان -صفحه 188)
اينجا اينو نوشته ..
12 آذر 81
چرا همه نفس كشي ها ،نفس ِ سركش و خواهنده را پروار كرد؟..چرا عروسكي كه فقط مي گفت آب...در آب غرق شد ؟.. يقين دارم كه گروه ها و جماعت هايي كه دور هم جمع شده اند و هر كدام به كاري مشغول هستند نمي توانند حتي ذره اي شادي و آرامش به من بدهند ..جماعتي كه كار مي كنند جماعتي كه درس مي خوونند جماعتي كه لذت مي برند ..جماعتي كه مثبتند ..يا اونايي كه..
ملي باز حركت وسوسه لآميز و پر از رنگ و جلاي اين جماعتها ..در بسته و زنگ زده درونم را كمي باز مي كند ..باز آرزوي فتح قله اي ..مدالي ..آفرين و تحسيني ..باز آرزوي با هم نشستني ..حرف زدن .. حرف زدن ا كسي كه به تو تعلقي نداره و..
بارون شديدي مي باريد .و حالا آفتاب بر پاكي و خيسي زمين مي تابد ..دلم آرزوي بوييدن خاكي را كرد كه آغشته به بوي گياهان وحشي و ناشناخته ست ..گياه هاي خشك و خاردار كه فقط در گستردگي و انزواي دشتها پيدا مي شوند*
باز امروز انگشت اتهام به سمت خودم دراز كردم ..دلم مي خواد حقيقتا اعتراف كند كه آيا واقعا تا اين لحظه كمي-آنطوركه مي خواسته- شده يا نه ..
××××
..يه ساعته اينجا نشستم.. باز هيچي ننوشتم .. نمي دونم شايد اتفاقي تو راهه.. دو سه روزه همين قدر گيجم..
كاش الان يه ذكرخوب..يه دعاي خوب اينجا بود..
..يا تو با درد من بياميزي..
يا من از تو دوا بياموزم ..

..نه !..اينجا گشايشي نميشه.. بريم سرهمون برنامه نويسي مون..!:(
..يا حق.