<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener("load", function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <iframe src="http://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID=3335563&amp;blogName=%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%81%D9%87&amp;publishMode=PUBLISH_MODE_BLOGSPOT&amp;navbarType=TAN&amp;layoutType=CLASSIC&amp;searchRoot=http%3A%2F%2Fmokashefeh.blogspot.com%2Fsearch&amp;blogLocale=fa&amp;homepageUrl=http%3A%2F%2Fmokashefeh.blogspot.com%2F" marginwidth="0" marginheight="0" scrolling="no" frameborder="0" height="30px" width="100%" id="navbar-iframe" allowtransparency="true" title="Blogger Navigation and Search"></iframe> <div></div>

یکشنبه ۲۵ آوریل ۲۰۰۴

چهارشنبه ۲۱ آوریل ۲۰۰۴

هو العزیز..
دوم اردی بهشت..
..بله.. باور نمی کنم..!باز اینجا هستم.. مثل سال پیش..ولی به شدت تغییر کردم..امروز روز هجره حضرت رسول هست.. حس می کنم اتفاق بزرگی بوده..همه این شب باشکوه بوده.. حضرت علی و همه ادم هایی که پا به پای پیامبر خدا اتفاقات این شب بزرگ رو تاب اوردند..دلم می خواد به نیم نگاهی از او افطار کنم..
(6 باب از اعترافات رو خوندم .. باید این کتاب رو می بستم و به کلمه هاش فکر می کردم.. امروز فصل اخر نمایشنامه پرواز بر فراز اشیانه فاخته رو خوندم.. همون که چند ورزن از فیلمشو دیدیم..
آه! صدای اذان میاد..اماده شنیدن هستم..

شنبه ۱۷ آوریل ۲۰۰۴

شنبه 29 فروردین
یک مجنون واقعی کشف کردم!.. کتاب "اعترافات آگوستین قدیس".. واقعایه اتفاق تازه محسوب میشه.. جنون الهی!.. دیروز داشتم موسیقی گریگوریان گوش می کردم(اینم باز یه جور کشفه!.. موسیقی کلیسایی.. همون که همیشه زیبا و موثر هست)..می خوندم و به ادمی فکر می کردم.. که1700 سال پیش عشق حقیقی متبرکش کرده..
از بقیه زندگی بگم؟.. نمی دونم.. قلبم در هر ثانیه بارها متولد میشه.. الان بارون مثل دست مهربانی غبارها رو پاک می کنه.. خدا رو از همیشه بیشتر دوست دارم.. با اینکه اوضاع از همیشه بدتره.. ازش خواستم به چیزهای سخت آزمایشم نکنه..
این کتاب توصیه میشه.. به قول کسی.. کتاب بالینه!//"اعترافات آگوستین قدیس"..

شنبه ۱۰ آوریل ۲۰۰۴

22 فروردين شنبه..
يه روز داشتم با داييم اختلاط مي كردم.. موضوع بحث.. :خوشكل ترين غروبها يا طلوع هايي كه ديديم.. من ياد يه جمله از فيلم "چهار شب رويا بين"افتادم(از روبر برسون)يكي از زيبا ترين غروبها ،اوريل پترزبورگ هست.. طولاني و مه الود..واسه لحظه هايي كه به شدت دلتنگيم!) همون جا بود كه حرف فيلم مسافران قطب جنوب پيش امد.. دو تا ايراني كه به قطب جنوب سفر كردن و يكي از بهترين عكساشون عكس خورشيد در انتهاي يه روز كوتاه هست..امروز ميرم نمايشگاه عكس اين سفر ..كجا؟ خانه هنرمندان.. ساعت 4 تا 6..
ه جوري بايد از ديوارهاي گريه الود دور بشم.. به خودم مي بالم.. صبور هستم و سربزير.. از من بعيده..!

چهارشنبه ۷ آوریل ۲۰۰۴

19فروردين 83
کابوس های بهاری از یه جنس ديگه س!.. وقتی چشم باز می کنی.. ماه درشت و جادویی جایی درست بالای سر ابادی ناظر خاموش ادم های هراسون و خوابزده س..یک ساعتی که بگذره تازه می تونی معنی زیبایی مطلق رو درک کنی.. روی بالکن خیس.. کنار گلدونای اطلسی زانوها رو بغل بگیری و به نقره ریز اسمون نگاه کنی.. بین اونهمه زیبایی خدا.. ناپدید شده بود..هیچ چیز نبود.. فقط خاطره کمرنگی از شبهای بهاری ده سالگی..(10 ساگی کودکی هست یا نوجوانی یا بزرگسالی؟.. نمی دونم ولی روزهای درخشانی هست..)..
امروز از دیدن افتاب خوشحال شدم.. دو ساعت توی مطب دندونپزشکی به همه اتفاقات عالم فکر کردم.. از طبقه هشتم مطب دکتر پرواز رهای کلاغ ها رو می دیم.. انگار که فقط برای من می پریدند..0یه جورایی با هم دوستیم.. این بارها بهم ثابت شده.. )توی فروردین و اردی بهشت مسحورم.. افسون زده!.. شکوه و خلوت شب مهتابی و روز بی جنجال بهاری پا به پای چهره ده سالگیم نفس کشیدم..
دیگه کم کم دارم نا اید میشم.. سی سالگی هم برای من سن تکامل نیست..:)

یکشنبه ۴ آوریل ۲۰۰۴

به نام خدا..
چه بارونی ی ی!..چه بارونی!.. فکر کنم زندگی قبلی روحم آواره ای بوده وسط جنگل های بارون زده!! یا همون چیزی که توی کتابای جغرافیمون داشتیم.. جنگل های ÷ر باران!.. امروز راه رفتم.. زیر بارون.. و ریه هام از اکسیپن و ذراتی ÷ر شد.. که به قطره های اشک تبدیل میشد و صورتمو خیس می کرد..از نونوایی ناشناسی نون گرم خریدم.. (قیافه ÷یرمرد نانوا اونقدر آشنا بود که یک لحظه فکر کردم.. باید یکی از آشناها یا معلمام از سالهای ÷یش ناگهان جلوم ظاهر شده باشه!)..خونه که رسیدم.. مدادی که 2..3 روزه از جاش تک.ن نخورده و روی یک صفحه باقی مونده رو برداشتم.. اینبار کتاب خوندن یه جور دیگه بود.. کلمه ها ÷رواز می کردن..(اینو دارم می خونم.. "اندیشه و فیلم های روبر برسون".. اسم کتاب هست"باد هر جا بخواهد می وزد" به قلم بابک احمدی") ..این کتاب توصیه می شود..
بعد از ظهر باز با مامان میریم کلینیک چشم ÷زشکی.. امروز ششمین جلسه لیزر درمانی چشمشه.. هر بار کنارش می ایستم و به زنی نگاه می کنم که جوانی و سلامتش رو به خاطر من از دست داده..(به خاطر من؟.. نمی دونم.. شاید زندگی هزینه خودشو بی تعارف از ادما می گیره.. فصل ها و زیبایی ها رو بهش نشون میده.. و چیزی در برابر اون از ادما می گیره!.. نمی دونم..)
توی کلینیک ÷ر زنها و مردهایی هست که چند ساعتی کنار هم می شینین.. درددل می کنن و به هم دلداری میدن.. اغلبشون هم دیابت دارن.. وقتی چیزی برای مامان می خرم مجبورم واسه همه بخرم.. ناگهان سالن کلینیک به یک میتینگ خونوادگی! تبدیل میشه.. این ادما رو دوست دارم.. مردان و زنان کامل..
.واای!..فروردین داره تموم میشه.. بدوو دختر بدووو!..(یه جمله جالب روی یکی از این بیلبردها بود.. "یک سال به دیدار تو نزدیکتر شدیم".. آرامش بخشه.. باید این جمله رو روزی صد بار تکرار کنم..:)
در ÷ناه حق.