Friday, April 13, 2007
آلساندرا مارین داستان زیر را تعریف می کند:
استاد بزرگ و نگهبان وظیفهء مراقبت از یک صومعهء ذ ن را بین خود تقسیم کردند. یک روز نگهبان درگذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند.
استاد بزرگ همهء شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او نصیب کدامیک از آنها خواهد شد.
استاد بزرگ گفت:" مسئله ای مطرح می کنم. کسی که اول این مسئله را حل کند نگهبان جدید معبد خواهد بود."
بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت.روی نیمکت گلدان سفالی گرانبهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.
استاد گفت:" مسئله این است."
شاگردها حیران به گلدان نگاه کردند:به طرح های پیچیده و نادر روی سفال.به تازگی و زیبایی گل.منظور چه بود؟چه کار باید می کردند؟معما چه بود؟
پس از چند دقیقه یکی از شاگردها برخاست. به استاد و شاگرد های پیرامونش نگاه کرد و بعد مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست.
استاد گفت:"تو نگهبان جدید مایی."
وقتی شاگرد به جای خودش برگشت استاد بزرگ توضیح داد :
"من خیلی واضح توضیح دادم:گفتم که مسئله ای پیش روی شما می گذارم.یک مسئله هر چه هم که زیبا و شگفت انگیز باشد باید از پیش رو برداشته شود.مشکل، مشکل است.می تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد.می تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد.می تواند راهی باشد که باید آن را ترک کنیم، اما اصرار داریم به راهمان ادامه بدهیم ،چون به ما آرامش می بخشد. تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد: حملهء مستقیم به آن.در این لحظه ، نمی توان دلسوزی کرد ،نباید بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست ، ما را وسوسه کند."
استاد بزرگ و نگهبان وظیفهء مراقبت از یک صومعهء ذ ن را بین خود تقسیم کردند. یک روز نگهبان درگذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند.
استاد بزرگ همهء شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او نصیب کدامیک از آنها خواهد شد.
استاد بزرگ گفت:" مسئله ای مطرح می کنم. کسی که اول این مسئله را حل کند نگهبان جدید معبد خواهد بود."
بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت.روی نیمکت گلدان سفالی گرانبهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.
استاد گفت:" مسئله این است."
شاگردها حیران به گلدان نگاه کردند:به طرح های پیچیده و نادر روی سفال.به تازگی و زیبایی گل.منظور چه بود؟چه کار باید می کردند؟معما چه بود؟
پس از چند دقیقه یکی از شاگردها برخاست. به استاد و شاگرد های پیرامونش نگاه کرد و بعد مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست.
استاد گفت:"تو نگهبان جدید مایی."
وقتی شاگرد به جای خودش برگشت استاد بزرگ توضیح داد :
"من خیلی واضح توضیح دادم:گفتم که مسئله ای پیش روی شما می گذارم.یک مسئله هر چه هم که زیبا و شگفت انگیز باشد باید از پیش رو برداشته شود.مشکل، مشکل است.می تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد.می تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد.می تواند راهی باشد که باید آن را ترک کنیم، اما اصرار داریم به راهمان ادامه بدهیم ،چون به ما آرامش می بخشد. تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد: حملهء مستقیم به آن.در این لحظه ، نمی توان دلسوزی کرد ،نباید بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست ، ما را وسوسه کند."