25 مرداد
یکشنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۹یه روزی بین همه روزای مثل من
یه روزی فکر می کردم خوراکم موسیقی درخشانی هست که وسط روزهام کشف میشه یه روزی فکر می کردم خوراکم چراغ روزهایی هست که روشن میشه از اون روزا تا الان انگاری از یه دالون گذشتم که وسط دوتا پرده نمایش سبز شده بود الان باورم نمیشه جایی ایستادم که هیچ نت درخشانی به گوشم نمی خوره و خوراکم اشکای چکیده در گلو هست باورم نمیشه با شونه های افتاده بین مردم راه میرم باورم نمیشه که اونهمه خنده که سلول سلولمو به ستوه اورده بود اونهمه سبکسری.. سبک سری...بیشتر شبیه یه شوخی بود که فکر می کردم یه جایی پق خنده آدمای دور و بر در میاد و توی دلم به خودم میگم از اولم می دونستم شوخیه.. نه هیچ خنده ای نیست من درست وسط ماجرا ایستادم درست وسط روزهایی که نمی شناسمشون که من نیستم اصلن ..حتی سایه اون آدم..
یه روزی فکر می کردم خوراکم موسیقی درخشانی هست که وسط روزهام کشف میشه یه روزی فکر می کردم خوراکم چراغ روزهایی هست که روشن میشه از اون روزا تا الان انگاری از یه دالون گذشتم که وسط دوتا پرده نمایش سبز شده بود الان باورم نمیشه جایی ایستادم که هیچ نت درخشانی به گوشم نمی خوره و خوراکم اشکای چکیده در گلو هست باورم نمیشه با شونه های افتاده بین مردم راه میرم باورم نمیشه که اونهمه خنده که سلول سلولمو به ستوه اورده بود اونهمه سبکسری.. سبک سری...بیشتر شبیه یه شوخی بود که فکر می کردم یه جایی پق خنده آدمای دور و بر در میاد و توی دلم به خودم میگم از اولم می دونستم شوخیه.. نه هیچ خنده ای نیست من درست وسط ماجرا ایستادم درست وسط روزهایی که نمی شناسمشون که من نیستم اصلن ..حتی سایه اون آدم..