اوقات خوشم زیر باد کولر وپرده های کشیده اتاق و خنکی ملافه ها میگذره هنوز وقتی خیلی حالم خوش میشه یاد خونه قدیمی خیابون نواب می افتم صبح هایی بود توی همون خونه که زود زود بیدار میشدم اونروزا عاشق شلوار جین بودم با شلوار جین می خوابیدم صبحا که بیدار میشدم شلوار جین زانو سابیده تنم بودموهای قهوه ای روشن نرمی داشتم که نمی دونستم خیلی زیباست چون هنوز هیچ تبلیغ شامپویی ندیده بودم توی اون خونه صبح های زود بیدار میشدم شیلنگ آب می کشوندم از در اصلی خونه می بردم توی کوچه
اسفالت رو می شستم با دیوارای سیمانی خونه مون و خاک کپه شده دم در خونه همسایه و بوی خاک می اومد توی اون خونه من خود خودم بودم دنیا فراخ فراخ بود توی همون خونه عاشق شدم عجیبم نیست همه ده ساله ها بیست ساله ها سیزده ساله ها توی خونه هایی که ذره ذره قد میکشن عاشق میشن
نوشتن این چیزا شیرینه دستم می دوه برای نوشتن دلم می خواد از گوشه گوشه اون خونه بنویسم بدون حس تاسف ازدست دادنش دور شدن ازش ، روزایی که پدرم داشت خونه رو می ساخت بوی جادویی خاک ، سیمان ، کاشی های سفید برای حمام ، کاشی های ریز کوچیک برای راهرو دیوارا همه گچ سفید همه سالها صورتمو می چسبوندم به خنکی دیوارهای گچی سفید خونه تا زمانیکه پدرم به دیوارها رنگ داد و مادرم با دستمال خیس دیوارها رو میشست و لبخند میزد
مادرم پتوهاشو با ملافه سفید می پوشوند اتاق خنک شمالی خونه در حصار پرده های تور سفید و پتوهای سفید و پشت پنجره ایهای تترون بود که پنجره های زیاد رو به کوچه رو می پوشوند از توی کوچه اون قسمت خونه دلبرانه به نظر می رسید از مدرسه می اومدم به پشت پنچره ای های سفید تترون مامان نگاه می کردم و دلم لبریز حس خونه میشد
مادربزرگ پدریم توی همون خونه از دنیا رفت پدرم زیر درختای نارنج جوون قیم زده بود که صاف قد بکشه مادرم لبه باغچه لاله عباسی کاشته بود عین کتاب زیست شناسی دنبال وراثتا توی رنگ گلبرگاشون می گشتم
این تابستون مثل تابستون سالهای دور خنکی و گرما نور و پرده های کشیده تشنگی و خنکی آب بخ توی کاسه سفال بود
اسفالت رو می شستم با دیوارای سیمانی خونه مون و خاک کپه شده دم در خونه همسایه و بوی خاک می اومد توی اون خونه من خود خودم بودم دنیا فراخ فراخ بود توی همون خونه عاشق شدم عجیبم نیست همه ده ساله ها بیست ساله ها سیزده ساله ها توی خونه هایی که ذره ذره قد میکشن عاشق میشن
نوشتن این چیزا شیرینه دستم می دوه برای نوشتن دلم می خواد از گوشه گوشه اون خونه بنویسم بدون حس تاسف ازدست دادنش دور شدن ازش ، روزایی که پدرم داشت خونه رو می ساخت بوی جادویی خاک ، سیمان ، کاشی های سفید برای حمام ، کاشی های ریز کوچیک برای راهرو دیوارا همه گچ سفید همه سالها صورتمو می چسبوندم به خنکی دیوارهای گچی سفید خونه تا زمانیکه پدرم به دیوارها رنگ داد و مادرم با دستمال خیس دیوارها رو میشست و لبخند میزد
مادرم پتوهاشو با ملافه سفید می پوشوند اتاق خنک شمالی خونه در حصار پرده های تور سفید و پتوهای سفید و پشت پنجره ایهای تترون بود که پنجره های زیاد رو به کوچه رو می پوشوند از توی کوچه اون قسمت خونه دلبرانه به نظر می رسید از مدرسه می اومدم به پشت پنچره ای های سفید تترون مامان نگاه می کردم و دلم لبریز حس خونه میشد
مادربزرگ پدریم توی همون خونه از دنیا رفت پدرم زیر درختای نارنج جوون قیم زده بود که صاف قد بکشه مادرم لبه باغچه لاله عباسی کاشته بود عین کتاب زیست شناسی دنبال وراثتا توی رنگ گلبرگاشون می گشتم
این تابستون مثل تابستون سالهای دور خنکی و گرما نور و پرده های کشیده تشنگی و خنکی آب بخ توی کاسه سفال بود