جمعه ۲۶ اوت ۲۰۱۱

خیلی دلم می خواد  یهویی جایی نشسته باشم روی خنکی کاشیای همون شبستونی که چلچراغ خوشکل هزار چراغ داره همونجا که نمی دونم چرا پاتوق نشستن زنای عرب  و خستگی درکردنشون بود اونجا، هم از شلوغی دور بود و هم شبیه یه پنجدری آشنا بود که از جایی توی خاطره های بچگیم می اومد  ولی بیزارم از گرما و وضوخونه وردیف دستشویی های لزوما واجب جاهای مذهبی از پاچه ها رو بالازدن و دم دماغ گرفتن و نوک پا نوک پا سمت در فلزی خیلی کثیف رفتن  وتصور اونهمه الودگی روی در و دیوار
همینطور بیزارم از فضای شهرهای زیارتی از درماندگی چهره ادمایی که از کنارم رد میشن از چهره ناهنجار و ترسناک مردایی که فکر می کردم لابد نسلشون منقرض شده ولی هنوز پایدارند با دمپایی و شکمای گنده و نگاهی که زن و کودکانشو میپاد
 حتا دلم می خواست الان روی اون سنگای سفید داغ ته اون کوچه رو به دریا نشسته باشم همونجا که پریای بینوا گوشیشو جا گذاشت و رفتیم تا چالوس و چهل کیلومتر برگشتیم تا ببینه اونجا افتاده یا جای دیگه و همه چهل کیلومتر سارا فحش داد و حرف زد  اونجا ننشستم شبیه عکسای ساحل یونان سفید و سنگی بود . اون سفر که با سارا و بچه ها بودیم  هیچ خوب نبود
اگه بخوام بگم مسافرت خوب  هیچی  خاطرم نمیاد نه سفر ماسال که لااقل توش ابی خونی و بارون داشت

یه چیزی یادم اومد همون سالی که یادم نیست چندساله بودم پیرهن نازک گلدار داشتم که خیاط مادرم به خاطر نازکیش یه لایه آستر نباتی بهش دوخته بود رفته بودیم مثل همیشه محمود اباد که هیچ خوب نبود چون ساحلش پر ویلاهای نظامی بود همون سالهایی بود که وقتی وارد شهرک میشدیم روسریهامونو جلو می کشیدیم و خیلی رسمی می رفتیم توی یکی از اونهمه ویلای مثل هم وسایلمونو می چیدیم  توی همون ویلا روی زمین نشسته بودم پسرداییم قوطی ماهیگیرشو روی زمین خالی کرد تا برای نوک چوب ماهیگیریش قلاب پیدا کنه داشتم کمکش میکردم که یکی از قلابا گیر کرد به دامن به گمانم خیلی خوشکلم  باید عصبانی میشدم بچه لوس جیغ جیغویی بودم ولی پسرک خم شد با احتیاط قلابو از دامنم جدا کرد موهاش سیاه و براق بود همسن من بود و اصلن درس نمی خوند
این اولین ادمی بود که عاشقش شدم. پسردایی  مومشکی به فاک رفته امروز:(

بایگانی