جمعه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

9 دی 90 جمعه اخرین روز سال 2011

کافکا در ساحل آقای موراکامی تمام شد  نشستم و 48 فصلو خوندم و تمام مدت با خودم می گفتم خب تین اقای کافه چی نویسنده خیلی محترم با دانش خوبش از موسقی و همه چیزایی که نزدیکی دو فرهنگ شرق و غربه نشسته یه فیلم روی کاغذ نوشته سوررئال و پر فانتزی و گاهی  با موسقی متن فیلم ویژه  اون لذتی که همه با خوندش دستگیرشون شد عاید من نشد فقط یک فیلم ژاپنی مدرن و مناسب مجله های فیلمی بود   از اون شیرین تر کتاب کوچیک "هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست "  نوشته خانم میراندا جولای بی ادعا و پر لحظه های  خیلی ظریف و بی ادعا  چند تایی از داستانشو توی یه مجموعه دیگه خونده بودم ولی مثل همیه چیزای دیگه این روزا آدم از کنار دغل کوچیک ناشر و بازار کتاب میگذره  چاره ای نیست همه به شکلی آلوده شدن
الان وقت پراکنده خونی نیست  2 ماه دیگه آزمون دارم و علاوه بر اون پایاان نامه و همه کارهای پراکنده این دوره مونده
بدون غرزدن نشتم وبرای ازمون می خونم کلاه بافتنی سرمه پوستم جوشای کوچیک دردناک داره اغلب جوراب پشمی پامه و تازه  کوله سفرمو خالی کردم
فردا اول ژانویه ست و چقدر - خدایا چقدر - چقدر چقدر دلم می خواد بهونه ایی بشه که خیلی چیزها رو تازه کنم
من دلم می خواد نو و تازه و از اول اول  بشم.
دلم می خواد دوباره از اول شروع بشم.


بایگانی