شنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

ساعت 2 و 45 دقیقه صبح . سالها پیش.

بعد از  مهمونی ها مادرم بیدار می موند توی آشپزخونه خیلی گنده ش قابلمه ها رو جمع می کرد ظرفای چینی  رو می شست  گازو می شست و تمام شب چراغ آشپزخونه ش روشن بود بعد مهمونیا  خونه بوی زعفرون و پرتقال می داد  پرده های اتاقم سرمه ای بود از اونورش آسمون پیدا بود توی دلم یه جور غم نشسته بود همه دنیا خواب بود وصدای شسته شدن ظرفای چینی از آشپزخونه می اومد

بایگانی