اون روز که بی بی قیچی گنده تیزشو گذاشت لبه پارچه روی هم تاشده که کف خونه ش پهن شده زیر لب بسم الله گفت و من صدای بریدن پارچه نو رو شنیدم گوشه لبش یه تیکه نخ سفید آویزون بود و داشت به پارچه سفید گلدار لبخند می زد
الان اون صدا یادم اومد و کیف کردم صدای قیچی براق و تیز روی پارچه ی نو کودری
الان اون صدا یادم اومد و کیف کردم صدای قیچی براق و تیز روی پارچه ی نو کودری