البته که عاشق نوشتنم و چه چیزی می تونه اینقدر خواهرانه و نه شاید حتا عاشقانه من توهم زده با سر پر دردو نوازش کنه و یادم بیاره چیزایی که انگار سال ها نه بلکه قرن ها ازش گذشته
و البته که من چیزی درونم میشکنه وقتی ناگهان دست چروکیده مامانو می بینم پشت چراغ قرمز و نمی تونم رد بشم و چراغ سبز میشه نمی تونم واونقدر می مونم که صدام از ته چاه در بیاد که مامان یادت رفته دستت کرم بزنی بعد مامان بگه نه دخترکم مال کرم نیست مامان پیر شده و البته من اونقدر ضعیفم که از پشت اون چراغ نتونم مسیر خونه رو پیدا کنم هیچ نفهمم چمران شمال یعنی چی هیچ نفهمم کجا ترمز کنم کجا رد بشم برم خونه کرم دور چشممو بدم دستش بگم تو روخدا دستتو چرب کن مامان:(
و البته که من چیزی درونم میشکنه وقتی ناگهان دست چروکیده مامانو می بینم پشت چراغ قرمز و نمی تونم رد بشم و چراغ سبز میشه نمی تونم واونقدر می مونم که صدام از ته چاه در بیاد که مامان یادت رفته دستت کرم بزنی بعد مامان بگه نه دخترکم مال کرم نیست مامان پیر شده و البته من اونقدر ضعیفم که از پشت اون چراغ نتونم مسیر خونه رو پیدا کنم هیچ نفهمم چمران شمال یعنی چی هیچ نفهمم کجا ترمز کنم کجا رد بشم برم خونه کرم دور چشممو بدم دستش بگم تو روخدا دستتو چرب کن مامان:(